چشم هایش قهوه ای بودند و به حق فهمیدم قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است
بسیار گذشت تا بفهمم آنکه در خیابان گریه میکند از آنکه در گورستان میگرید غمگین تر است
دنیا را بیخیال ، چایات سرد شد.....
تمام اتاقم را مرتب کردم ، حال انگار تنها چیز بهم ریخته خود منم
جلوی کافه یه زیر سیگاری بود ، نشستم. توش یه ته سیگار برام آشنا بود همون رنگ رژ لب ، همون برند سیگار ضربان قلبم کند شد، عطر تو پیچید در هوا دستم لرزید، انگار دوباره تو روبهرویم نشستهای خاطرهات مثل دود سیگار دور سرم میچرخید.
لیوان شرابش را بر زمین کوبید، آهی کشید و سیگارش را روشن کرد، هنوز در فکر او بود دودها در هوای شب پیچید، دلش با هر پُک میلرزید؛ رد نگاهش میان خاطرات گم شد، اشک بر گونهاش آرام لغزید.
همون بار اول رنگ مورد علاقمو درست حدس زد اما بین خودمون بمونه من اصا رنگ مورد علاقه ای نداشتم تا اینکه اون گفت "نارنجی"
صدای شلیک آمد همه پریدند من ماندم به امید شلیک دیگر شکارچی اما خودش را کشته بود...
مشکلات مغزی ، شکلات مغزدار
آسمانیست اگر ماه خدا حرفی نیست ماه من روی زمین است ولی ماهتر است