گریس2 ماه پیش
صدا ها برایش زیادی بود، بو ها تند تر از حد معمول به نظر میرسیدند و بدتر از همه، آن پچ پچ ها و حرف زدن های بلند بلند آن مرد رومخش بود.
کتاب های عزیزش خاک گرفته بودند و او به سموت نیاز داشت تا آنان را تمیز کند، هرچه نباشد اینجا کتابخانه بود، جایی که سکوت در آن مشهود است. البته، سکوتی که با وجود صدای کذایی آن یارو مرده بنظر میرسید.
مرد با او صحبت میکرد، انکار دنبال بهانه ای برای بلند کردن صدای نکیت بارش در چونبن مکان مقدسی بود و او، سوژهی بهانهاش.
« خانم، اصلا صدای من رو میشنوید؟ داشتم میگفتم که... »
طاقتش سر آمد.
«صدات خیلی بلنده. »
مرد مبهوت مدتی نگاهش کرد، گویا مضحک ترین حرف عمرش را شنیده باشد و آنقدر آن حرف مسخره باشد که نتواند بخندد.
« ببخشید؟ صدای من؟ »
خندهی چرکی از گلوی مرد بیرون خزید که دندان های زرد و چندشش را نمایان ساخت، پوستش از انزجار لرزید، اما خم به ابرو هایش نرفت.
« خب بلنده، همینه که هست، مشکلش چیه؟ »
لبخندی نرم، به ملایمت روی لبانش خزید، اما لبخند به چشمانش نمیرسید. انگشتانش گرد گیر پردار چوبیاش را خفه میکردند، اما کسی جز خودش آن را نمیفهمید.