دستانش در امتداد برش صاف و خطی کاغذ میلغزیدند.
گره کوچکی که بر سر کاغذ نشست، پنج ضلعی رنگیای را نمایش داد. انگشتانش سطح رنگی تا خوردهی پنج ضلعی را نوازش داد. لبخندی ملموس و ملیح بر لبان باریکش نشست.
انگشتانش در حصار هر ضلع، به داخل فرو رفته و شیار ها، ضلعی جدید میسازد.
در اتمام کار، ستاره ای کاغذی، چون دُّری آبنباتی در کف دستانش خودنمایی میکند.
راضی از کار خویش، ستاره را در کیسه طوری شانسش میاندازد.
« ستاره ها گاهی خوش شانسی میارن، میدونستی؟ »