صدا ها برایش زیادی بود، بو ها تند تر از حد معمول به نظر میرسیدند و بدتر از همه، آن پچ پچ ها و حرف زدن های بلند بلند آن مرد رومخش بود. کتاب های عزیزش خاک گرفته بودند و او به سموت نیاز داشت تا آنان را تمیز کند، هرچه نباشد اینجا کتابخانه بود، جایی که سکوت در آن مشهود است. البته، سکوتی که با وجود صدای کذایی آن یارو مرده بنظر میرسید. مرد با او صحبت میکرد، انکار دنبال بهانه ای برای بلند کردن صدای نکیت بارش در چونبن مکان مقدسی بود و او، سوژهی بهانهاش. « خانم، اصلا صدای من رو میشنوید؟ داشتم میگفتم که... » طاقتش سر آمد. «صدات خیلی بلنده. » مرد مبهوت مدتی نگاهش کرد، گویا مضحک ترین حرف عمرش را شنیده باشد و آنقدر آن حرف مسخره باشد که نتواند بخندد. « ببخشید؟ صدای من؟ » خندهی چرکی از گلوی مرد بیرون خزید که دندان های زرد و چندشش را نمایان ساخت، پوستش از انزجار لرزید، اما خم به ابرو هایش نرفت. « خب بلنده، همینه که هست، مشکلش چیه؟ » لبخندی نرم، به ملایمت روی لبانش خزید، اما لبخند به چشمانش نمیرسید. انگشتانش گرد گیر پردار چوبیاش را خفه میکردند، اما کسی جز خودش آن را نمیفهمید.
اگر دنبال ارامش هستید، این شهر برای شما نیست. چه بسا حتی کلاغان خبرچین این کوچه و پس کوچه اگر وجودتان را به عنوان غذایی خوش لعاب تشخیص دهند بر بالای سرتان پر میزنند و موهای کوتاه، یا بلندتان را در چنگال زمخت و خشن خود میپیچند. آنقدر میکشند تا موهایتان یکباره از جمجمه کنده شوند، و گاهی شاید حتی سرتان نیز با موهایتان به هوا رود. و اگر خیلی نگون بخت باشید _که در این شهر به حتم هستید_ دوستان و آشنایانشان را با قار قار های نفرین شدهشان خبر کرده و با نوک هایشان جمجمهی نحیف و شکنندهی عزیزتان را سوراخ؛ و مغز نرم پوست نازنینتان را درحالی که هنوز فعال است و درد را برایتان اسکن میکند میل میکنند. خلاصهی کلام، اگر دنبال آرامشی بی درد و موقت هستید، شرتان را از این شهر کم کنید. و اگر دنبال مرگ، هیجان و شاید کمی جنون میگردید قدمتان روی چشم. اینجا برای خودتان.
گرایش عجیبی به خطخطی کردن ورقات سفید دفترش داشت، خودش هم نمیدانست که چرا. تا به خودش می آمد متوجه خطوط نامشخص و مبهم سیاه شدهای میشد که از فرط فشار زیاد بر سطح کاغذ، گوشه به گوشه صفحه دفترش را پر کرده بود. آدمی نبود که با تنهایی خو گرفته باشد، از تنهایی ترسی افراطی و نامشخص داشت؛ انگار چیزی در تنهایی انتظار بلعیدنش را میکشید. اما مواقعی (بقول نزدیکانش زمان هایی که انگار سگ هار گازش گرفته باشد) با بود و نبود دنیا غریب میشد و در جای خود به خلسه فرو میرفت و تنهایی هایش را در آغوش میفشرد. نمیتوانست گریه کند، نمیخواست که گریه کند؛ پس همچون مجروحی گیر افتاده بین دندان های سگی هار خود را در تنهایی میغلتاند و به نبض دردمند قلبش گوش میداد.
قاصدکم! آه قاصدک خفته از عمق خاکستر من! مرا یادت هست؟ اری. من همان دخترک ساده لوح و سرخوشی بودم که برایت از درد و رنج هایش مینوشت. آری...اری قاصدکم! من همانم که با شوق بر پره های گیسوانت چشم میدوخت و ارزو های بچه گانهاش را در دل میپروراند. مرا یادت هست؟ البته که نه... تو نیز خیالی وهم انگیز میان تخیلاتم بودی که خود برای دل خام خود پرورانده بودمت. قاصدکم مدت هاست که سوختم، مدت هاست در آتش میغلتم و دار و ندارم را پیشکشی آتش میکنم. قاصدکم....اری، قاصدکم تو نیز سوختی، بی آنکه واژه ای از نامه هایم را بلعیده باشی بر آتش بیرنگ وجودم شعله کشیدی و همانجا جان بر جان آفرین سپردی... و حال این منم که همچون بیماری روان پریش بر بالای گور خاکسترت بنشسته و واژه به واژه نامه هایم را برایت میبلعم. قاصدکم دلتنگم، دلتنگ هرچه بود و هست. و حتی دلتنگ هرچه که بود اما هرگز برای من نبود. بدرود.
دستانش در امتداد برش صاف و خطی کاغذ میلغزیدند. گره کوچکی که بر سر کاغذ نشست، پنج ضلعی رنگیای را نمایش داد. انگشتانش سطح رنگی تا خوردهی پنج ضلعی را نوازش داد. لبخندی ملموس و ملیح بر لبان باریکش نشست. انگشتانش در حصار هر ضلع، به داخل فرو رفته و شیار ها، ضلعی جدید میسازد. در اتمام کار، ستاره ای کاغذی، چون دُّری آبنباتی در کف دستانش خودنمایی میکند. راضی از کار خویش، ستاره را در کیسه طوری شانسش میاندازد. « ستاره ها گاهی خوش شانسی میارن، میدونستی؟ »