گرایش عجیبی به خطخطی کردن ورقات سفید دفترش داشت، خودش هم نمیدانست که چرا.
تا به خودش می آمد متوجه خطوط نامشخص و مبهم سیاه شدهای میشد که از فرط فشار زیاد بر سطح کاغذ، گوشه به گوشه صفحه دفترش را پر کرده بود.
آدمی نبود که با تنهایی خو گرفته باشد، از تنهایی ترسی افراطی و نامشخص داشت؛ انگار چیزی در تنهایی انتظار بلعیدنش را میکشید. اما مواقعی (بقول نزدیکانش زمان هایی که انگار سگ هار گازش گرفته باشد) با بود و نبود دنیا غریب میشد و در جای خود به خلسه فرو میرفت و تنهایی هایش را در آغوش میفشرد.
نمیتوانست گریه کند، نمیخواست که گریه کند؛ پس همچون مجروحی گیر افتاده بین دندان های سگی هار خود را در تنهایی میغلتاند و به نبض دردمند قلبش گوش میداد.