در زمانه ای که کلمات بیفکر، عجولانه و با حسرتی از جنس سرمای سکوت، از دهان چرک گرفتهی کثیف آدمیان به بیرون درز میدهد. ما اینجاییم، ایستاده در لبهی مغمومِ مشوشِ صفحهی سفید زندگی در حال نگاشتن کلمات با معانی پوچ و تو خالی.
با نگاهی رنگ و رو رفته و دستانی سرد.
مینگریم به کلمات، چینش جملات، معانی شکستهی حروف. و مینگریم به روحمان.
و کلمات میسوزند، شعله میکشند، آتش میگیرند، ذوب میشوند و به پایان میرسند. آن هم با گرمای خشمگین، یخ زدهی ذهنمان.