قاصدکم!
آه قاصدک خفته از عمق خاکستر من!
مرا یادت هست؟ اری. من همان دخترک ساده لوح و سرخوشی بودم که برایت از درد و رنج هایش مینوشت.
آری...اری قاصدکم! من همانم که با شوق بر پره های گیسوانت چشم میدوخت و ارزو های بچه گانهاش را در دل میپروراند.
مرا یادت هست؟ البته که نه...
تو نیز خیالی وهم انگیز میان تخیلاتم بودی که خود برای دل خام خود پرورانده بودمت.
قاصدکم مدت هاست که سوختم، مدت هاست در آتش میغلتم و دار و ندارم را پیشکشی آتش میکنم.
قاصدکم....اری، قاصدکم تو نیز سوختی، بی آنکه واژه ای از نامه هایم را بلعیده باشی بر آتش بیرنگ وجودم شعله کشیدی و همانجا جان بر جان آفرین سپردی...
و حال این منم که همچون بیماری روان پریش بر بالای گور خاکسترت بنشسته و واژه به واژه نامه هایم را برایت میبلعم.
قاصدکم دلتنگم، دلتنگ هرچه بود و هست. و حتی دلتنگ هرچه که بود اما هرگز برای من نبود.
بدرود.