یه گیلاسی که عاشق گربه، چای و کتابهاشه
هربار سفال شکل گرفته وجودم رو تیکه تیکه میکنی بعد دوباره خودت میای بهش آب میزنی ،گل درست میکنی، شکلش میدی و میزاری خشک بشه و باز تا میام به این بودن عادت کنم از اول منو میشکنی... خسته نشدی از این چرخه بیپایان؟
"منظورتون چیه؟ یعنی هیچ وقت آفتاب..." با بهت به اطراف خیره شدم... پس چیزی که جلوی دیدم را تاریک میکرد، مه نبود.... "قدیم ها اینجا، همه خندان بودن... شهر پر از رنگ بود، آسمون آبی بود و خورشیدی گرم پوستم رو میسوزوند. اگه بالای یکی از همین خونه ها میایستادی ته شهر چرخدستی بستنی فروش دوره گرد رو به وضوح لمس میکردی... اینجا زیبا بود... زیبا ترین جایی که دیدم..." مادر متوجهی؟ مردم نمیخندیدند. از باران بی زار بودند، مدام دنبال چیزی به اسم چتر جلوی برخورد قطرات باران با شانه هایشان را میگرفت. با ذوق به دنبال چاله ای برای پریدن و خیس شدن نمیگشتند... مردم... هم دیگر را از یاد برده بودند... برای مادر که تعریف کردم دستش را روی شانهام گذاشت و گفت "الی، به بزرگسالی خوش اومدی عزیزم..." وقتی برای اولین بار این خواب را دیدم، نمیدانستم که دنیا واقعا همین شکلیست... -دفترچه زندگی، بخش دوم-
با هن و هن از جا پریدم. خوابی بود بس عجیب و نامعلوم. دنیایی بود بس تاریک و اخلاق همه بسیار ترش! جایی بودم که خاکستری تنها رنگ مداد رنگیهایم و رخت برتن کرده آسمان هم بود. چیزی مه مانند جلوی دیدم را گرفته بود و پاهایم را نمیدیدم. مردم هم سیاه بودند. از هم رو میگرفتند با اخم به زمین و زمان نگاه میکردند... "اینجا چرا نور نداره... چرا یکسره.." نفسم در حلقم گره خورد و برای زندگی کمک خواست... "این دیگه چیبود..." "آلودگی عزیزم، آلودگی..." صدای ریزی کنارم حس شده بود و نگاه کردم. تنها آدم رنگی و خندان آنجا همان آدم بود. با پوستی چروکیده و موهایی سفید، لباس بافت سرخابی و دامن کلفت صورتی رنگی، گونههایش را هلویی کرده بود و عینکی زرد به صورت داشت و.... موهایش را دو گوش بافته و چتری های منظمی روی پیشانیاش میرقصید. "چیزی فرمودید؟" "اینجا پر از و گرد و غبار و آلودگیه عزیزم..." -دفترچه زندگی، بخش دوم-
و در جهانی که ناباورانه حقیقت تلخ را قورت میدهیم و زردآب لحظات منتهی به دریاچه زندگیست؛ چه بسا که آدم ها، مرغ های ماهیخواری باشند، کوچیده به جای اشتباهی که ماهی های آبشور از آن بیزارند. -دفترچه زندگی، بخش اول-
-پارت دوم- "روز بعد.... بیست و سوم جولای سال 1981" در کافه نشسته ام و از فضای ارامش لذت می برم... صدای خوش خواننده فرانسوی در کافه می پیچد... پیر مرد قهوه چی دانه دانه قهوه هارا درون سینی به دستان لوئیس و رِیوِن، نوه های خوش مشربش می دهد تا به دستان گرم و منتظر معتادان قهوه های مخصوص جناب سالیوان برسانند... ریون به سمت من قدم بر میدارد... :جناب لوییس باز هم منتظر مادام مِسکیدا هستید؟ با لبخند جوابش را میدهم: -:تو هنوز جوونی.... نمیدونی عشق چیه... شاید اگه عاشقی بودی همچو من... هیچ وقت این حرف رو نمی زدی... عاشقی که در تب و تاب چشمان معشوقه اش نباشد، عاشق نیست... ساعت ها پشت هم گذشتند... خورشید کم کم به پشت کوه ها سفر می کرد... اما ای ماه من... باز هم نیامدی...
-پارت اول- "در این لحظه که کلماتم به رقص مرگبار عشق در میایند چیزی جز نام شما به یاد ندارم، که هربار مرور می شود در ذهنم... کلمات خود به خود با شیرینی وجودتان زنده می شوند. هوای پاریس بی وجود شما بارانیست معشوقه زیبا رویم که چهره ات همچون ماه می درخشد. به تک تک لحظات وجودتان قسم... دلم راضی به رضای شماست اما... از ته قلب باور دارم که شماهم خواهان این همه دوری نیستید.." برای بار هزارم... جلوی اپارتمان قدیمی ای که در کوچه پس کوچه های شانزلیزه نفس می کشد و اولین دیدار ما انجا بود، می ایستم و پاکت شیری رنگ مملو از عشق را در دستانم می فشارم... استرس تمام وجودم را در بر گرفته و ذره ذره شیره جانم را می بلعد.... نکند امروز هم مانند روز های قبل... دل دیوانه ام را فراموش کند و جوابش را ندهد؟... نکند باز هم تمام لانه های ارزوی درونم فرو ریزد و دوباره امیدی در من پیدا نشود؟ با دو دلی پاکت نامه را در جای مخصوصش میگذارم و به سمت خانه برمیگردم... درون پاکت، نوشته بودم... "لطفا برای اخرین دیدار هم که شده... فردا به کافه جناب سالیوان که نزدیکی خانه هم هست بیاید تا دل مرده ام با شنیدن قدم هایتان زنده شود..."
چشمانم تنگ شده بود. نه از لمس سوزناک آفتاب به روی پوست سرد و مردهام؛ و نه مانند کودکی که از پی شیطنت به دنبال چیزی برای بازی میگردد. چشمانم تنگ شده بود. دردی را تحمل میکردم که محکوم به آن بودم و آب را مینوشیدم برای زندگی. و چه زندگی ای؟ سرانجام در این وانفسای محکومیت همهمان خواهیم مرد از بس که جان نخواهیم داشت و در واپسین لحظات، همانجا که تقلای شیطنت آغوش گرم مادر و دستان مهربان پدر را از ما میگیرد، خواهیم پرسید: ارزشش را داشت؟ -دفترچه زندگی، بخش اول-