-پارت دوم-
"روز بعد.... بیست و سوم جولای سال 1981"
در کافه نشسته ام و از فضای ارامش لذت می برم... صدای خوش خواننده فرانسوی در کافه می پیچد...
پیر مرد قهوه چی دانه دانه قهوه هارا درون سینی به دستان لوئیس و رِیوِن، نوه های خوش مشربش می دهد تا به دستان گرم و منتظر معتادان قهوه های مخصوص جناب سالیوان برسانند...
ریون به سمت من قدم بر میدارد...
:جناب لوییس باز هم منتظر مادام مِسکیدا هستید؟
با لبخند جوابش را میدهم:
-:تو هنوز جوونی.... نمیدونی عشق چیه... شاید اگه عاشقی بودی همچو من... هیچ وقت این حرف رو نمی زدی...
عاشقی که در تب و تاب چشمان معشوقه اش نباشد، عاشق نیست...
ساعت ها پشت هم گذشتند...
خورشید کم کم به پشت کوه ها سفر می کرد... اما ای ماه من... باز هم نیامدی...
5پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.