با هن و هن از جا پریدم.
خوابی بود بس عجیب و نامعلوم.
دنیایی بود بس تاریک و اخلاق همه بسیار ترش!
جایی بودم که خاکستری تنها رنگ مداد رنگیهایم و رخت برتن کرده آسمان هم بود.
چیزی مه مانند جلوی دیدم را گرفته بود و پاهایم را نمیدیدم.
مردم هم سیاه بودند. از هم رو میگرفتند با اخم به زمین و زمان نگاه میکردند...
"اینجا چرا نور نداره... چرا یکسره.."
نفسم در حلقم گره خورد و برای زندگی کمک خواست...
"این دیگه چیبود..."
"آلودگی عزیزم، آلودگی..."
صدای ریزی کنارم حس شده بود و نگاه کردم.
تنها آدم رنگی و خندان آنجا همان آدم بود.
با پوستی چروکیده و موهایی سفید، لباس بافت سرخابی و دامن کلفت صورتی رنگی، گونههایش را هلویی کرده بود و عینکی زرد به صورت داشت و.... موهایش را دو گوش بافته و چتری های منظمی روی پیشانیاش میرقصید.
"چیزی فرمودید؟"
"اینجا پر از و گرد و غبار و آلودگیه عزیزم..."
-دفترچه زندگی، بخش دوم-
7پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.