چشمانم تنگ شده بود.
نه از لمس سوزناک آفتاب به روی پوست سرد و مردهام؛
و نه مانند کودکی که از پی شیطنت به دنبال چیزی برای بازی میگردد.
چشمانم تنگ شده بود.
دردی را تحمل میکردم که محکوم به آن بودم و آب را مینوشیدم برای زندگی. و چه زندگی ای؟
سرانجام در این وانفسای محکومیت همهمان خواهیم مرد از بس که جان نخواهیم داشت و در واپسین لحظات، همانجا که تقلای شیطنت آغوش گرم مادر و دستان مهربان پدر را از ما میگیرد، خواهیم پرسید: ارزشش را داشت؟
-دفترچه زندگی، بخش اول-
6پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.