"منظورتون چیه؟ یعنی هیچ وقت آفتاب..."
با بهت به اطراف خیره شدم... پس چیزی که جلوی دیدم را تاریک میکرد، مه نبود....
"قدیم ها اینجا، همه خندان بودن... شهر پر از رنگ بود، آسمون آبی بود و خورشیدی گرم پوستم رو میسوزوند. اگه بالای یکی از همین خونه ها میایستادی ته شهر چرخدستی بستنی فروش دوره گرد رو به وضوح لمس میکردی... اینجا زیبا بود... زیبا ترین جایی که دیدم..."
مادر متوجهی؟
مردم نمیخندیدند.
از باران بی زار بودند، مدام دنبال چیزی به اسم چتر جلوی برخورد قطرات باران با شانه هایشان را میگرفت.
با ذوق به دنبال چاله ای برای پریدن و خیس شدن نمیگشتند... مردم... هم دیگر را از یاد برده بودند...
برای مادر که تعریف کردم دستش را روی شانهام گذاشت و گفت "الی، به بزرگسالی خوش اومدی عزیزم..."
وقتی برای اولین بار این خواب را دیدم، نمیدانستم که دنیا واقعا همین شکلیست...
-دفترچه زندگی، بخش دوم-
6پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.