-پارت اول-
"در این لحظه که کلماتم به رقص مرگبار عشق در میایند
چیزی جز نام شما به یاد ندارم، که هربار مرور می شود در
ذهنم... کلمات خود به خود با شیرینی وجودتان زنده می شوند.
هوای پاریس بی وجود شما بارانیست معشوقه زیبا رویم که چهره ات همچون ماه می درخشد.
به تک تک لحظات وجودتان قسم... دلم راضی به رضای شماست اما... از ته قلب باور دارم که شماهم خواهان این همه دوری نیستید.."
برای بار هزارم... جلوی اپارتمان قدیمی ای که در کوچه پس کوچه های شانزلیزه نفس می کشد و اولین دیدار ما انجا بود، می ایستم و پاکت شیری رنگ مملو از عشق را در دستانم می فشارم...
استرس تمام وجودم را در بر گرفته و ذره ذره شیره جانم را می بلعد.... نکند امروز هم مانند روز های قبل... دل دیوانه ام را فراموش کند و جوابش را ندهد؟... نکند باز هم تمام لانه های ارزوی درونم فرو ریزد و دوباره امیدی در من پیدا نشود؟
با دو دلی پاکت نامه را در جای مخصوصش میگذارم و به سمت خانه برمیگردم...
درون پاکت، نوشته بودم... "لطفا برای اخرین دیدار هم که شده... فردا به کافه جناب سالیوان که نزدیکی خانه هم هست بیاید تا دل مرده ام با شنیدن قدم هایتان زنده شود..."
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.