پیدا و پنهان در معما دو سوی یک آئینهاند.
_ فکر میکردم بعد از اینکه بهت خیانت کردم ترکم میکنی. _ چیزی که تو از دست دادی من نبودم، اعتمادم بود.
برایم بگو از روزهایی که نبودم. یکبار هم تو از نبودم بگو، به جایی بر نمیخورد! دلتنگ بودی یا این غصهی بیوجدان فقط خواب را از چشمانِ من ربوده بود؟
از دیدن چهره ام در آینه شرم دارم. نمیدانم با آن چشمان خسته چه کنم؛ با صورتی که تکتک خطوطش فرسودگی را فریاد میزند.
به من بگو خورشید؛ تار موهایت را برای که افشان کردهای؟ مگر نمیدانی در این دیار، زیبایی حکم جهنم دارد؟ چرا، گمان میکنم میدانی؛ آخر شرارههایت آتش گرفته. اما هنوز، فروزان و افسان است... و چه بسا زیباتر!
ستارگانِ پرشورِ امید از آسمانِ زلالِ چشمانت فروغ کرده؛ برایم بگو از آتشی که در دلت خاکستر شد، از شوقی که پر کشید. به یادگار خواهد ماند، برقِ نگاهت در خاطراتِ تارِ من؛ چون نیلوفری در مردابِ زندگیِ بیهودهام، شاید باتلاق شدهام تا تو در من رشد کنی.
باهام از حسرت حرف نزن وقتی نمیدونی چی از سر گذروندم. وقتی خبر نداری انتخابی که برای تو یه اجبار بود، خیلی کمتر درد داشت تا منی که بین گزینههای بد و بدترم گیر کرده بودم.
در تنهاییام با ساعت حرف میزنم. صدای تیکتیکش را چون قلبی آهنین تصور میکنم. قلبی همانند خودم، کوچک و دلگیر؛ چون پرندهای در قفس که نه میمیرد و نه آواز میخواند. به اندازهی سایهی برگی روی آب حوض، متلاطم و گیرافتاده در همان چهارچوب میناکاری شده. میگذارم زمان را باد ببرد و من را رویای داشتنِ دستی در میانِ دستانِ خالیام. میگذارم این حال مست شود از سرچشمههای ننوشیدهی شرابِ سراب، از دریاهای نچشیدهی جوهرِ خواب. باز صبح شد و من هنوز رویا میبافم. در انتظار آفتاب گرم، در انتظار همدمی برای خواب...
بهم گفت: "درد توی یه اندازهی خاصی مرهمه، گاهی درده که دردِ دیگه رو شفا میده. درد همیشه هم بد نیست. من دردِ مَردُم رو میگیرم و اونا رو توی نوشتههام میریزم، تا این درد بتونه بقیه رو آروم کنه. گاهی مقدار کمی ازش مثل یه مسکنِ خوبه که میتونه درد بزرگتر رو تسکین بده. میدونی چرا مردم سیگار میکشن یا معتاد میشن یا خودزنی میکنن؟ دقیقا بخاطر همین؛ یه سریا هم ترجیح میدن بهجاش کتاب بخونن. "
ما نویسندهها چیزی به جز تقلیدی از روحهایی که در طول مسیر میبینیم نیستیم. ما ماشینهای ثبت هستیم، دستگاههایی برای ربودن بخشی از روح هرکسی که جرعت کنه در چشمهای ما خیره بشه. هیچ چیز از نگاه ما دور نمیمونه، هیچ قلمی نیست که از دستهای ما در امان باشه و هیچ کلمهای نیست که از دنیای ما فراری بمونه. تا ابد و تا ابدیت، ما موجوداتی بیهویت اما فاقد آرامشیم.
نمیدانم باید چکار کنم. دلتنگم، اما سراغش نمیروم؛ انگار از به یاد آوردن گذشتهام بیزارم. قول داده بودم تا وقتی انگشتانم پینه ببندند و از درد بیحس شوند بنویسم. نوشتم. اما میبینم که حتی نیمی از کافی هم نبوده... حرفهایم هنوز بسیارند، خیلی بیشتر از چیزی که انگشتانم تاب نوشتن داشته باشند. تمام اشکهایم جوهر شدهاند، اگر با گریههایم کلمات میبارید، چه جملهای از چشمانم بیرون میریخت؟