در تنهاییام با ساعت حرف میزنم.
صدای تیکتیکش را چون قلبی آهنین تصور میکنم.
قلبی همانند خودم، کوچک و دلگیر؛ چون پرندهای در قفس که نه میمیرد و نه آواز میخواند.
به اندازهی سایهی برگی روی آب حوض، متلاطم و گیرافتاده در همان چهارچوب میناکاری شده.
میگذارم زمان را باد ببرد و من را رویای داشتنِ دستی در میانِ دستانِ خالیام.
میگذارم این حال مست شود از سرچشمههای ننوشیدهی شرابِ سراب، از دریاهای نچشیدهی جوهرِ خواب.
باز صبح شد و من هنوز رویا میبافم.
در انتظار آفتاب گرم، در انتظار همدمی برای خواب...