نمیدانم باید چکار کنم.
دلتنگم، اما سراغش نمیروم؛ انگار از به یاد آوردن گذشتهام بیزارم.
قول داده بودم تا وقتی انگشتانم پینه ببندند و از درد بیحس شوند بنویسم.
نوشتم.
اما میبینم که حتی نیمی از کافی هم نبوده...
حرفهایم هنوز بسیارند، خیلی بیشتر از چیزی که انگشتانم تاب نوشتن داشته باشند.
تمام اشکهایم جوهر شدهاند، اگر با گریههایم کلمات میبارید، چه جملهای از چشمانم بیرون میریخت؟
نقدها
هر چه بگویم دروغی است که به خود دادم. میدانم باید کلمات را از چشمانم جمع کنم، اشکهایم را درون جوهر رواننویسم بریزم و همه را به یک چوب برانم تا دلتنگیم را کنار بگذارم. چطور میتوانم انجامش دهم. در نوشتههایم است. در رویاها و در خانهام هم بی جسمش، روحس هم هست. دلتنگی را میخواهم به عقب برانم، خودم و او را لعنت کنم.
بسیار زیبا بود 🤎