چشمانش را بست و بلند خندید :《 تموم شد ؟ به همین راحتی ؟ 》
چرخید و چرخید و چرخید و سپس رو به رویش ایستاد :《 الان بلاخره میخوای بگی چرا اون همه قائم باشک بازی ؟ چرا مجبورم کردی اینقدر دنبالت بدوم ؟ 》
خنده و اشک با هم به او حمله کرده بودند :《 پیدات کردم ، بلاخره پیدات کردم . بلاخره ، بلاخره ، بلاخره . فقط نمیدونم چرا..... چرا انقدر سرده ؟》
دستان لرزانش سنگ قبر را بغل کرد .