اولین قطرهی بارون که خورد به زمین، حس عجیبی گرفتش. ایستاد، نفس عمیق کشید. از لای بوی خاک و بارون، صدای کسی اومد که سالها بود نشنیده بود:
«خیلی وقت بود منتظرت بودم…»
7پسند5نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
«خیلی وقت بود منتظرت بودم...»
صدا توی گوشش پیچید. ایستاد کنار سنگقبر. باد آروم موهاشو بههم ریخته بود. اشک تو چشماش جمع شد. دستشو روی اسم حکشده کشید. لب زد: «مامان؟»
صدا بازم اومد: «دیگه نرو... همینجا پیشم بمون.»
سرشو بلند کرد و به آسمون خاکستری خیره شد. بارون رو صورتش میریخت و گونههاشو خیس کرد. دستشو رو سنگقبر کشید، انگار یه لحظه منتظر جواب بود، و با بغض گفت: «چطور بمونم؟»
به محض اینکه چشم هایش را باز کرد ، صدای اذان از مسجد محل بلند شد . در جایش تکانی خورد . خوابی که دیده بود و صدایی که شنیده بود لحظه ای از جلو چشم هایش کنار نمیرفتند. اذان تمام شد . قطره اشکی از کناز چشمش چکید . زمزمه کرد :《منتظرم بوده.》 بلند شد .
آستین هایش را بالا زد . آب خنکی که بر روی صورتش ریخت اشک هایش را در خود حل کرد و جانی دوباره به آن بخشید . در تاریکی صبح ایستاد و دست هایش را بالا آورد :《الله اکبر.》وقت ملاقات است
نقدها
برگشت؛ نشناختش؛ با لحنی نامطمئن گفت «منتظر من؟ من شما رو میشناسم؟»
«خیلی وقت بود منتظرت بودم...» صدا توی گوشش پیچید. ایستاد کنار سنگقبر. باد آروم موهاشو بههم ریخته بود. اشک تو چشماش جمع شد. دستشو روی اسم حکشده کشید. لب زد: «مامان؟» صدا بازم اومد: «دیگه نرو... همینجا پیشم بمون.»
سرشو بلند کرد و به آسمون خاکستری خیره شد. بارون رو صورتش میریخت و گونههاشو خیس کرد. دستشو رو سنگقبر کشید، انگار یه لحظه منتظر جواب بود، و با بغض گفت: «چطور بمونم؟»
به محض اینکه چشم هایش را باز کرد ، صدای اذان از مسجد محل بلند شد . در جایش تکانی خورد . خوابی که دیده بود و صدایی که شنیده بود لحظه ای از جلو چشم هایش کنار نمیرفتند. اذان تمام شد . قطره اشکی از کناز چشمش چکید . زمزمه کرد :《منتظرم بوده.》 بلند شد .
آستین هایش را بالا زد . آب خنکی که بر روی صورتش ریخت اشک هایش را در خود حل کرد و جانی دوباره به آن بخشید . در تاریکی صبح ایستاد و دست هایش را بالا آورد :《الله اکبر.》وقت ملاقات است