جیگویک سال پیش
رودخانهای بود که به جای آب، خاطره میجاریـد. هر کسی که در کنارش میایستاد، باید یکی از غمهایش را رها میکرد تا جریان خاطرات آرام گیرد. روزی مردی آمد و سکوت خودش را در رودخانه رها کرد؛ رودخانه آرام شد، اما مرد فهمید که سکوت، گرانبهاترین گنج زندگیست