حالا چه میشود؟ هیچ عزیزکم، هیچ تمام عمرم، خدا هنوز همان خدای قبل از شهادت است. بد به دلت راه نده؛ مگر غیر از اینست که از تمام غمهای عالم فقط شبحی ماند؟ از این نیز در آخر فقط همان خواهد ماند ..
آرام تر از همیشه بود زیر نور کمرنگ ماه، باد نرم شوق سفر را در دلش زمزمه میکرد؛ نگاهش به ستارهها گره خورد و خیالش را بر بال رویاها شناور ساخت.
گاهی دلم برای خودم نیز تنگ میشود، در عبور لحظهها، در سکوت شب، غرق در روزمره و بدون داشتن لذتی برای ادامه روزم ..
هوای باران، خاطرههای خیس را در پیچ کوچهها میرقصاند، عطر تو هنوز میان پنجرهها جاریست. قلب من در این هوا به شوق دیدارت میتپد، همانجا که همه چیز با تو آغاز شده بود …
قطرهها آروم روی پنجره میرقصیدن. دل من هم با هر قطره لرزید؛ شاید چشم تو باز، پشت این شیشه به انتظار باشه.
با چشم های خیسش به من نگاه کرد و گفت: «این دنیا هم دیگر تمام شد، دنیای دیگری نداری؟»
غذاش رو گذاشته بود گرم بشه، با بوی خوشش کل خانه رو پر کرده بود. در آینه به تصویر خودش خیره شد. یاد روزهایی افتاد که هیچ چیز به جز خندههاش شادش نمیکرد. حالا چیزی در دلش بود که منتظر بود. صدای زنگ در، قلبش رو تندتر کرد ..
توی این عملیات همه تنها بودن هرکس از گوشه کناری اینجا آمده بود؛ هدف اما یکی بود عشق …
صدای شومینه و گرمای دستهایش، تمام خستگیها را از وجودش زدود. در تاریکی شب، تنها نور خورشیدش، روشنکننده دلش بود. هر بار که به او مینگریست، دنیا به رنگهای گرم و زندهای درمیآمد.
گرمای صدا و محکمی نگاهش کافی بود که بفهمم داره راست میگه و پای حرفشم وامیسته پدر اما متوجهش نشد …