تکرار میشوداز نو روزها و هفته هایم هوای حوصله ام ابریست احساس میکنم ابر سیاه بی حوصلگی طناب پیچم کرده هست پیرزن حراف خیالم مدام دارد با کامواهای بی سر ته مزخرف می بافد افکارم بهم ریخته و پریشان است نامنسجم مثل دیگ ماکارونی صاف دیگر نمیدانم چه درست
یه روز تو اسمونش ستاره ها رو ندید فکر کرد که خبریه فهمید ادمهاچشم دیدنشو نداشتن که ستاره ها نیومدن به چشماش چشمک بزنن اون خودشیرین بود یه دختر خودشیرین که من عاشقش شدم وبد گذاشت تو کاسم نگاهشو یادم نمی ره عین یه اهوی رام شده ی وحشی بود
من انقدر درگیرمم که خنده هایم را پژواک اش راکسی نشنیده هیچ کس ندیده من چه میکشم هیچ کس حرف حقم را حتی تایید هم نمیکند وفکر میکنم دیوونه شدم مغزم خاموش شده
خودم خاموش شده
یه روز خودمم میمیرم
فقط دلم میخواد پیش رفیق دورم باشم
ناگهان در دل شبی از خواب بیدار شدم و چیزی را دیدم که نباید میدیدم.
شهاب سنگی که حاوی فرشته مرگ بود ، بهم خیره شد.
در حیرت بودم که از اون فاصله چطور فقط من را دید و من را تجسم کرد.
ان شب شد شب اخرم، مرگی زود هنگام کالبدم را فرا گرفت.
#دختری در بهشت
پس از آن روح من از این کالبد خاکی جدا شد، به سمت آسمان رفت و اوج گرفت. نگاهی به جسم خود کردم، آرام آرمیده بود. نمیدانم شاید اگر کسی اطرافم بود برایم اشک میریخت، شاید هم نه! اما مهم نبود، حالا من رفته بودم، برای همیشه...
خسته ام از تمامی آدم های اطرافم از تمامی سکوت هایی که در نگاه های آدمیان تنیده است از تمامی لبخند های تصنعی آنان از حرف های از روی تمسخرشان ، از بودنشان خیلی خستم .....
در کجای این کهکشان به دنبالت بگردم در کنار پنجره نشسته ام بر پشت بام به دیوار تکیه میدهم و به آسمان خیره میشوم
منتظر می مانم از زمین که به سویم نیامدی شاید از آسمان به سویم بیایی.......
نقدها
تکرار میشوداز نو روزها و هفته هایم هوای حوصله ام ابریست احساس میکنم ابر سیاه بی حوصلگی طناب پیچم کرده هست پیرزن حراف خیالم مدام دارد با کامواهای بی سر ته مزخرف می بافد افکارم بهم ریخته و پریشان است نامنسجم مثل دیگ ماکارونی صاف دیگر نمیدانم چه درست
یه روز تو اسمونش ستاره ها رو ندید فکر کرد که خبریه فهمید ادمهاچشم دیدنشو نداشتن که ستاره ها نیومدن به چشماش چشمک بزنن اون خودشیرین بود یه دختر خودشیرین که من عاشقش شدم وبد گذاشت تو کاسم نگاهشو یادم نمی ره عین یه اهوی رام شده ی وحشی بود
من انقدر درگیرمم که خنده هایم را پژواک اش راکسی نشنیده هیچ کس ندیده من چه میکشم هیچ کس حرف حقم را حتی تایید هم نمیکند وفکر میکنم دیوونه شدم مغزم خاموش شده خودم خاموش شده یه روز خودمم میمیرم فقط دلم میخواد پیش رفیق دورم باشم
خدا دید وسختی هاتو خودش بغل کرد
ناگهان در دل شبی از خواب بیدار شدم و چیزی را دیدم که نباید میدیدم. شهاب سنگی که حاوی فرشته مرگ بود ، بهم خیره شد. در حیرت بودم که از اون فاصله چطور فقط من را دید و من را تجسم کرد. ان شب شد شب اخرم، مرگی زود هنگام کالبدم را فرا گرفت. #دختری در بهشت
پس از آن روح من از این کالبد خاکی جدا شد، به سمت آسمان رفت و اوج گرفت. نگاهی به جسم خود کردم، آرام آرمیده بود. نمیدانم شاید اگر کسی اطرافم بود برایم اشک میریخت، شاید هم نه! اما مهم نبود، حالا من رفته بودم، برای همیشه...
گیج و معلقم. هوایت هست، خودت نیستی. تصویر خندههایت هست اما صدایی نیست. این چه تنبیهی است؟!
شعر هایم را برایش فرستادم و بعد او ، با عشق شعرهایم را برای دیگری خواند....
خسته ام از تمامی آدم های اطرافم از تمامی سکوت هایی که در نگاه های آدمیان تنیده است از تمامی لبخند های تصنعی آنان از حرف های از روی تمسخرشان ، از بودنشان خیلی خستم .....
در کجای این کهکشان به دنبالت بگردم در کنار پنجره نشسته ام بر پشت بام به دیوار تکیه میدهم و به آسمان خیره میشوم منتظر می مانم از زمین که به سویم نیامدی شاید از آسمان به سویم بیایی.......