صدای زنگ در نیمهشب بلند شد. سارا با ترس در را باز کرد؛ هیچکس نبود، فقط جعبهای کوچک روی پله. رویش نوشته بود: «یادت میاد قول دادی؟» دستش لرزید. در همان لحظه صدای نفس کشیدن از پشت سرش آمد...
16پسند19نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نور خورشید جوری به صورتش میخورد که اذیت میشد و رفت تو سایه و تعمق کرد
فکر کرد که چند ماهی هست از شرایط ناراضی هست
با خود گفت پس چرا نمیام توی سایه (حل مسائل و مشکلات )
و رفت سمت کمدش و کاغذی بیرون آورد!!!
در آن دریای طوفانی که هیچ امیدی به زنده بودن نداشت ، با تمام وجودش احساس کرد ضعیف هست و به کمک کسی نیاز دارد ، کسی که توانا باشد
با همان حال نزارش دست به طرف آسمان دست فروبرد و گفت .......
روز ها پشت سر هم میگذشتند و رنگ خاکستری افسوس گیرش کرده بود.قطرات عمرش لحظه به لحظه کم تر و کم تر میشد.اهمیت نمی داد،او می خواست تا آخرین قطره عمرش فریادی بی صدا از نفرت و عشق در هم تنیده سر دهد در میان سکوت خود،تنها لبخندش بیانگر کلام واقعی اش بود
اون از پله ها داشت پایین میومد ، دامن خوشرنگ گیلاسی رنگش با رنگ رژ که به لب داشت همخونی خوبی داشتن، موهای خوش حالتش منو از عالم و آدم جدام کرد حس کردم تو پیچ و تاب موهاش قلبم پیچ و تاب خورد و صاف افتاد کف دستش...
جعبه رو که باز کرد نشان رو شناخت.
رو به طرف مقابل، جایی که مطمئن بود
چشم هایی دارند نگاهش می کنند سرش رو
به نشانه نه تکون داد.
دقیقه ای نگذشته بود که خونه اش با آر پی جی رفت هوا.
او ملزم بود به وعده هاش عمل کنه.
(دیشب جان ویک دیدم).
دلهره شدیدی گرفته بود ، اون فقط میخواست آروم باشه و از سهم کوچکی که از زندگی داره لذت ببره اما الان خودش رو وسط قضیه هایی میدید که درست مانند خودش از یه عنصر تشکیل شده بودند:
(✨سوءتفاهم ✨)
در دهکدهای که سایه باورهای کهن روی هر در میافتاد، پسرکی فهمید چرا پرسیدن گناه شمرده میشود. فانوسی روشن کرد و در میدان گذاشت. نور کوچک حقیقت، ترکهای دیوار ترس را آشکار کرد. مردم اول اعتراض کردند، اما کمکم فهمیدند تاریکی، میراث نیست. از آن شب، پرس
در سرزمینی که هزاران سال روی لایههای خاک تاریخ قدم میزد، جوانی لوحی ترکخورده یافت. رویش نوشته بود: «ملت، وقتی میماند که یادش را گم نکند.» او لوح را در میدان گذاشت. رهگذران کهننامها را دیدند؛ از هخامنشی تا امروز، رشتهای زنده. شهر فهمید تاریخ ای
نقدها
در آن لحظه، تمام صداها محو شده بود و فقط او بود و خورشید؛ دختری که قرار بود از دل گرمای تابستان، سرنوشتش را روشن کند.
نور خورشید جوری به صورتش میخورد که اذیت میشد و رفت تو سایه و تعمق کرد فکر کرد که چند ماهی هست از شرایط ناراضی هست با خود گفت پس چرا نمیام توی سایه (حل مسائل و مشکلات ) و رفت سمت کمدش و کاغذی بیرون آورد!!!
در آن دریای طوفانی که هیچ امیدی به زنده بودن نداشت ، با تمام وجودش احساس کرد ضعیف هست و به کمک کسی نیاز دارد ، کسی که توانا باشد با همان حال نزارش دست به طرف آسمان دست فروبرد و گفت .......
روز ها پشت سر هم میگذشتند و رنگ خاکستری افسوس گیرش کرده بود.قطرات عمرش لحظه به لحظه کم تر و کم تر میشد.اهمیت نمی داد،او می خواست تا آخرین قطره عمرش فریادی بی صدا از نفرت و عشق در هم تنیده سر دهد در میان سکوت خود،تنها لبخندش بیانگر کلام واقعی اش بود
اون از پله ها داشت پایین میومد ، دامن خوشرنگ گیلاسی رنگش با رنگ رژ که به لب داشت همخونی خوبی داشتن، موهای خوش حالتش منو از عالم و آدم جدام کرد حس کردم تو پیچ و تاب موهاش قلبم پیچ و تاب خورد و صاف افتاد کف دستش...
جعبه رو که باز کرد نشان رو شناخت. رو به طرف مقابل، جایی که مطمئن بود چشم هایی دارند نگاهش می کنند سرش رو به نشانه نه تکون داد. دقیقه ای نگذشته بود که خونه اش با آر پی جی رفت هوا. او ملزم بود به وعده هاش عمل کنه. (دیشب جان ویک دیدم).
سیاهی لب های من روی قرمزی لب های تو خوب میرقصند ولی حیف که دوری و همه ی اینا فقط حرف است . . . .اگه بخوای ادامش بدی چی مینویسی......
دلهره شدیدی گرفته بود ، اون فقط میخواست آروم باشه و از سهم کوچکی که از زندگی داره لذت ببره اما الان خودش رو وسط قضیه هایی میدید که درست مانند خودش از یه عنصر تشکیل شده بودند: (✨سوءتفاهم ✨)
در دهکدهای که سایه باورهای کهن روی هر در میافتاد، پسرکی فهمید چرا پرسیدن گناه شمرده میشود. فانوسی روشن کرد و در میدان گذاشت. نور کوچک حقیقت، ترکهای دیوار ترس را آشکار کرد. مردم اول اعتراض کردند، اما کمکم فهمیدند تاریکی، میراث نیست. از آن شب، پرس
در سرزمینی که هزاران سال روی لایههای خاک تاریخ قدم میزد، جوانی لوحی ترکخورده یافت. رویش نوشته بود: «ملت، وقتی میماند که یادش را گم نکند.» او لوح را در میدان گذاشت. رهگذران کهننامها را دیدند؛ از هخامنشی تا امروز، رشتهای زنده. شهر فهمید تاریخ ای