_ خب ، یک دقیقه فرصت داری توضیح بدی اون پیامی که برام فرستادی چی بود .
_ بهت گفتم که ، جرات و حقیقت بود ، بچه ها بهم جرات داده بودند .
_ معلومه که میدونستم ، خیلی واضح بود .
لبخند میزند و تفنگش را پنهان میکند .
_ اونی که الان پنهان کردی چی بود ؟
_ هیچی
_ واقعا نمیدونم اگه بازی جرات و حقیقت نبود چه بلایی سرم میومد ( زمزمه )