|سپیده سان✨|2 ماه پیش
کوله بارش را یواشکی بسته بود . چند کتاب قصه ، مداد رنگی و دفتر ، کاغذ های رنگی ، بطری آب ، بسکوییت ، بالشت کوچک ، عروسک مورد علاقه اش و چند خرده ریز کوچک را در گوشه ای جمع کرده بود تا زمانش فرا برسد .
در ذهنش پناه به کلبه چوبی را یک راه چاره برای ادامه ی زندگی میدانست.
اما
کلبه چوبی بالای درخت در آنجا وجود نداشت؛
همه چیز در ذهن کودک شبیه سازی شده بود ...
رویایِ «کلبه چوبی بالای درخت» با خودش قد کشید.
_ سپیده سان✨(سارا)