خستهتر از آن بودم که حتی خودم جرئت اعترافش را داشته باشم .
انگار تمام جادههایی که پشت سر گذاشته بودم ، به جای آنکه تمام شوند ، روی شانههایم آوار شده بودند . هر خاطره ، سنگی بود و هر سکوت ، زخمی که آرام و بیصدا عمیقتر میشد .
و تنهاتر از آدمی که میان هیاهوی یک شهر گم شده باشد .
آدمها میآمدند ، حرف میزدند ، میخندیدند و رد میشدند ، اما هیچکس به آن بخش خاموشِ درونم نمیرسید ؛ همانجایی که سالها کسی چراغی در آن روشن نکرده بود .
آن شب فهمیدم بعضی خستگیها از دویدن در مسیر زندگی نمیآیند ؛
از دوام آوردن میآیند ،
از لبخندهایی که با بغض ساخته میشوند ،
از سکوتهایی که هزار حرفِ نگفته را در خود دفن کردهاند .
و بعضی تنهاییها ، سهمِ نبودنِ آدمها نیست ؛
سهمِ نبودنِ فهمیده شدن است .
اینکه میان این همه دست ، هیچ دستی پناهت نشود ،
و میان این همه چشم ، هیچ نگاهی خانهات نباشد .
آن شب ، میان تاریکیِ اتاق و خستگیِ بیپایانِ دلم ، آرام با خودم فکر کردم ....
من خیلی خستهتر و خیلی تنهاتر از آن بودم که همیشه وانمود میکردم .