فرید رو به روی هامون ایستاد. یقهاش را صاف کرد و لبخندش را باز کرد. به طوری که دندانهایش پیدا شده بود. هامون هم با نگاهی گنگ و سرگردان، به فرید خیره شده بود. به گمانم که نمیدانست دقیقا این جوان، به چه مرضی دچار شده است؟
هامون نگاهی به من که بر روی صندلی نشسته بودم انداخت و سپس، دوباره نگاهش را به فرید برگرداند. عینکش را بر روی چشمش صاف کرد. دهانش نیمه باز مانده بود.
- ها؟
فرید چرخی به دور خود زد و گفت:
- این روزها همه به داستان "آدم فروش" که این مرد...
با انگشت اشارهاش به من اشاره کرد.
- که این مرد نوشته، توجه میکنند! شما چطور؟
سپس دستش را به جلوی دهانش آورد و بلند بلند خندید.
و حالا، هامون بود که هاج و واج به خندیدن او مینگریست.
9پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.