در زمستان زاده شدم؛ فصلی که سکوتش عمق رؤیاها را بیشتر میکند.
جنوب... جنوب کجاست؟ آنجا که عطر نخلستانها با نفس دریا گره خورده، جایی که مردمانش از تبار آفتاباند، با دستانی بخشنده و دلهایی به وسعت خلیج. اما افسوس... افسوس که آسمان این دیار، این روزها، رنگ باروت گرفته روزهاست که جنوب، دیگر آن جنوب آشنا نیست؛ نه آن موسیقیِ باد در نخلها، نه آن مهمانیِ شبهای مهآلود. جنوب، اینک عرصهی نبردی نابرابر است، جایی که آتش از آسمان میبارد و خاک، بوی خونِ بیگناه میدهد.
آیا نویسنده برای بیان خودش مینویسد یا برای نجات دیگران؟ اگر هیچکس اثرت را نخواند، باز هم مینویسی؟
آیا نویسندهای که هرگز فقر، اعتیاد یا خشونت را تجربه نکرده، حق نوشتن دربارهٔ این سوژهها را دارد یا این نوعی استثمار فرهنگی محسوب میشود؟
بهعنوان یک نویسنده، هیچوقت دلم به یک ژانر گره نخورده است. از عاشقانه و مافیایی شروع کردم، به جهانهای فانتزی سفر کردم و حالا در پیچوخم داستانهای جنایی قدم میزنم. چه کسی فکرش را میکرد؟ اما قلم گاهی مسیرهایی را انتخاب میکند که از تصور نویسنده هم فراترند.
مشکل بعضی آدمها این نیست که چیزی ندارند؛ این است که همان هیچ را هم زیادی جدی گرفتهاند...
گاهی تمام چیزی که از یک رابطه باقی میماند، خاطراتی است که دیگر نمیشود به آنها برگشت؛ و آدمی که هنوز هست، اما دیگر همان آدمِ گذشته نیست.