کامران پا روی پا گذاشت و به من نگریست. فرید هم که در کنار او نشسته بود، یک قلوپ بهوسیله نیاش که در لیوان شیرقهوه روبهرویش فرورفته بود، به درون گلویش کشید.
- منظورت چیه؟
به صندلی کافه تکیه دادم.
- منظورم مشخصه. آدمفروش یه چپتر دیگه بیشتر نداره. اونم امروز میذارمش.
فرید اخمهایش را درهم فرو برد. با غرولند گفت:
- من تازه قرار شد به اقدس ویک برسم. تازه کامران از یکی خوشش اومده. به چه حقی اینجا میخوای تمومش کنی؟
چهرهای حق به جانب به خود گرفتم. لبخندی زدم و آرام گفتم:
- چون دلم میخواد! من نویسندهتونم و اینجور تصمیم گرفتم. مشکلی داری؟
- معلومه.
- شاید بعدا دوباره به مجموعه داستان شما برگردم. اسم مجموعه شما رو هم گذاشتم دوقاطر.
چهرهشان در هم فرورفت. کامران بلند بلند گفت:
- قاطر خودتی و هفت...
نگاهم را تیز در نگاهش دوختم.
کامران آبدهانش را قورت داد.
- بله درسته، ما قاطریم. هرچی شما بگی.
انگشت شستم را بالا آوردم و به او نشان دادم. اگرچه منظورم تایید حرفش بود.
- پس آدمفروش تموم شد!
خوش گذشت قاطرها.
و جفتشان را در آغوش گرفتم. از گرمای آغوش سردشان، میتوانستم احساس کنم.
1پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها