"آدمفروش" به لطف خدا تمام شد.... آری. هر داستانی، روزی به پایان میرسد. اما در پی آن، داستان دیگری آغاز میشود!
کامران پا روی پا گذاشت و به من نگریست. فرید هم که در کنار او نشسته بود، یک قلوپ بهوسیله نیاش که در لیوان شیرقهوه روبهرویش فرورفته بود، به درون گلویش کشید. - منظورت چیه؟ به صندلی کافه تکیه دادم. - منظورم مشخصه. آدمفروش یه چپتر دیگه بیشتر نداره. اونم امروز میذارمش. فرید اخمهایش را درهم فرو برد. با غرولند گفت: - من تازه قرار شد به اقدس ویک برسم. تازه کامران از یکی خوشش اومده. به چه حقی اینجا میخوای تمومش کنی؟ چهرهای حق به جانب به خود گرفتم. لبخندی زدم و آرام گفتم: - چون دلم میخواد! من نویسندهتونم و اینجور تصمیم گرفتم. مشکلی داری؟ - معلومه. - شاید بعدا دوباره به مجموعه داستان شما برگردم. اسم مجموعه شما رو هم گذاشتم دوقاطر. چهرهشان در هم فرورفت. کامران بلند بلند گفت: - قاطر خودتی و هفت... نگاهم را تیز در نگاهش دوختم. کامران آبدهانش را قورت داد. - بله درسته، ما قاطریم. هرچی شما بگی. انگشت شستم را بالا آوردم و به او نشان دادم. اگرچه منظورم تایید حرفش بود. - پس آدمفروش تموم شد! خوش گذشت قاطرها. و جفتشان را در آغوش گرفتم. از گرمای آغوش سردشان، میتوانستم احساس کنم.
«حتما شنیدهاید که برخی میگویند آبرویت را به هیچ بگیر. خودمانیم... چرند میگویند! حداقل من که با آنان مخالفم. درست است که آبرو امری نسبیست و حقیقتی آنچنان ندارد. اما واقعیت که دارد. و واقعیت آن بسته به سبک تفکر و زندگی موجود است. پس گاهی حفظ آبرو بسیار اهمیت دارد. اینطور نیست؟» آدمفروش/امیررضا میرزائیان
هامون کت قهوهای رنگش را از چوبلباسی برداشت و آن را به تن کرد. سپس دستهایش را بالا آورد و کروات سرخ رنگش را صاف کرد. در این هنگام بود که سرش را چرخاند و با نگاه آغشته شده به تعجب مرا نگریست. و کنون او بود که با دهانی نیمه باز، مرا نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. لحظاتی گذشت تا اینکه گفت: - چه جالب! اخمهایم را در هم فرو بردم. - چی؟ - نمیدونم... یه لحظه برام جالب بودی. و سپس به سوی در رفت و از اتاق خارج شد.
- هامون، آدم فضاییا وجود دارن؟ هامون چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید و بعد، در حالی که روزنامه در دستش بود، سرش را چرخاند و به خیره شد. - بذار یه دیقه، بابام تو ناساست. زنگ بزنم بهش، واست میپرسم! لبخندی از سر رضایت بر لبانم نقش بست. - ممنونم! ابروهایش را بالا انداخت و چهرهاش را در هم فرو برد. سپس آهی از دهان بیرون داد و به ادامه روزنامه خواندنش مشغول شد.
نقدها
هعییی حق👍👍