هامون کت قهوهای رنگش را از چوبلباسی برداشت و آن را به تن کرد. سپس دستهایش را بالا آورد و کروات سرخ رنگش را صاف کرد. در این هنگام بود که سرش را چرخاند و با نگاه آغشته شده به تعجب مرا نگریست.
و کنون او بود که با دهانی نیمه باز، مرا نگاه میکرد و سرش را تکان میداد.
لحظاتی گذشت تا اینکه گفت:
- چه جالب!
اخمهایم را در هم فرو بردم.
- چی؟
- نمیدونم... یه لحظه برام جالب بودی.
و سپس به سوی در رفت و از اتاق خارج شد.
3پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.