- هامون، دیگه مطمئنم امشب جنگ...
هنوز جملهام تمام نشده بود که هامون، چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به گمانم سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند!
بعد از چندثانیه چشمهایش را باز کرد و کتاب را بر روی میز کنارش گذاشت. و بعد، عینک رویچشمش را به کتاب...
سپس نگاهش را پایین برد. دستش را به سمت پاهایش دراز کرد و دمپاییش را به دست گرفت. کمی حرکات کششی به گردنش داد و سپس دمپایی را محکم بر جای خالیای که از آن به سرعت گریختم، پرت کرد.
- دِ بسه دیگه! میذاری کتابمو بخونم یا نه؟
13پسند5نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.