پارت سوم و آخر:
و من... من دیگر نمیدانم چه کسی هستم. فردی بدون وطن، دختر پدری مرده، و یا فقط لیلا هستم؟ دیگر نمیدانم.
اما میدانم دلم میخواست هر کسی که هستم، بابایم زنده بماند.
با هر عنوانی، فقط پدرم باشد. به چشمهایش نگاه کنم و حتی به دروغ، مطمئن باشم بالاخره یکروز همه چیز درست میشود.
خشم و غم، تهی بودن قلبم، سکوت سرم... همهیشان برای من زیادیاند. نمیخواهمشان.
برادرم که اشک در نگاهش حلقه بسته، نزدیکم میشود. حالم را میفهمد، اما شایستهی پسر کوچک بابا نیست که گریه کند. شایستهی هیچ کداممان نیست، حتی اگر خاندانی سقوط کرده باشیم، باز هم فرزند شیران هستیم.
حداقل این چیزی بود که بابا میگفت.
اما بابا مرده.
بابا... مرده.
9پسند3نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
قلمتون زیباست و ایدهتون غمانگیز و تاثیرگذار
چرا به صورت یه داستان تک پارتی آپلودش نمیکنید که مخاطبها پارتها رو گم نکنن و در قسمت داستانها بخوننش؟
نقدها
😭😭😭💔💔💔💔✨️
قلمتون زیباست و ایدهتون غمانگیز و تاثیرگذار چرا به صورت یه داستان تک پارتی آپلودش نمیکنید که مخاطبها پارتها رو گم نکنن و در قسمت داستانها بخوننش؟
ممنونم بابت نظرتون عزیزم💗لطف دارید به من... بله فکر خوبیه این هم، چون اونقدر طولانی نیس احساس کردم به داستانک بیشتر میخوره
غمش رو بد حس کردم.
هعی:(((