قلبش از جنس شیشه بود. زود میشکست. باید روش برچسب میزد تا مانند اشیای گرانبها، مراقب آسیب ندیدنش باشند. اما نمیدانست چرا، هر چه بیشتر تاکید میکرد بر شیشهی حساسی که تمام زندگی او بود، دیگران کمتر مراقبش میبودند...
پارت آخر: لعنت بر آن لحظهها! لعنت به حافظه، به تو، به تخت، به اتاق، به آشپزخانهی سفید، به قاب عکسها و دختر های حک شده داخلش. لعنت به هر چه که تو به آن دست زدهای. با همین بندِ انگشتهای خونیشده و زخمشدهات بر آن ها مهر زدهای. روی زمین مینشینم. زمین سرد، سفت و خونیست. نمیدانم خون کداممان است. شاید ترکیب همآغوشی خون تو و خون من است. چاقو در دست چپ، گیس هایت که لحظه اخر بریده ام در دست راست، بلند، بلندِ بلند طوری که گوشهایت حتی بعد از مرگ هم کر بشوند زار میزنم. کشتمت، اما این را نمیخواستم. آن لذت را هم نمیخواستم. لعنت به من! تو را هم نمیخواستم. از خواستنهای بسیار، نخواستن زاده میشود. اما نه! از خواستنهایم تو زاده میشوی، همیشه تو زاده شدهای. همیشه تو، همیشه تو. وجود تو، قلبِ سرخ تو، لبخند های معصومانهات به من. تو از من، از عشق من دوباره زاده میشوی. میان عشق و لذت گیر میکنم. میخواهم باز هم با لباسهای سفیدت ببینمت. از رنگ قرمز خون خسته شدهام. میخواهم باز نگاهم کنی. بلند شو! سکوت... حال که تو بلند نمیشوی، بگذار من بخوابم. پیش تو، در آغوش نمناکت.
پارت دوم: ناخنهای بنفششدهام که در گوشه و کنارِش خون، دلمهدلمه بسته شده و لابهلایش گوشتت جا خوشکرده را به سمت صورتم میبرم و رویش میکشم. حس میکنم صدای "جیز" سوختن میآید. لای زخمها باز شده است و خون و اشک باهم میرقصند. چه رقصی! من تاوان بودنت را با زخمهایم دادم، میبینی؟ یک ضربه، دو ضربه، سه ضربه... حرصم از تو تمامی ندارد. اولین ضربه، فوارهی خون از شکمت. ضربهی دوم، صدای پوزخندت. تو حتی وقت مردن هم میخندی، دخترک سادهی دوست داشتنی من! ضربهی سوم روی صورتت. انگار که من خالقات باشم؛ خالق تکتک پیچ و تابها و خطهایی که میاندازم. خَش، خَش، خَش. خش انداختنهای مداوم روی پوست نرمِ مثل برگ گل. آه، لذتش را نمیتوانم برایت توضیح بدهم. کاش به عنوان هدیهی مردنت میتوانستم لذتم را بهت بدهم. ضربه چهارم، پنجم، ششم... همیشه ضربه های آخر، سخت ترند. در دقایق اخر، همیشه لحظات به یادت میآیند.
پارت اول: زار... زار زدن. وقت دیدن تو، وقت حس کردنت در آن حالت، حتی وقت ندیدنت زار میزنم. سلولهای پوسیدهات، دیدن رگهای برآمده و خون پاشیدهشدهات روی پیراهن سفید محبوبت، معدهام را بیش از پیش به هم میریزد. انگار که ذوقی غریب همراه با انزجار پیچ میخورد. آن منِ دیگر هم که چه ذوقی میکند از دیدنت در این حال! حق هم دارد، کم که از اذیتش نکردهای دخترک مو سیاه چرک! چرک، مثل موهایت که مانند دستهای گندم گندیده روی بالش شیریرنگت پَهن شدهاند. شاید در انتظار آفتاب. طلوع را نخواهی دید اما، بیهوده منتظری. چاقو گوشهی اتاق افتاده. نمیدانم کی سر از آنجا درآورده. لحظهای بوده که پرتابش کنم جایی دور از آغوش تو؟ هیچوقت نفهمیدی که با گرفتنش در دستم چه حسی پیدا میکنم. انگار که از دسته ی زخمت سردش، انرژیای آبیرنگ، مانند رنگ روبان موهایت؛ مستقیم به قلبم راه باز میکند. همیشه با دست چپ میگیرمش، نه چون تو چپ دستی. همه چیز که به تو بر نمیگردد! اشکها روی پوست سفید صورتم خشک شدهاند. شوریشان زخمهای عمیقم را میسوزاند. انگار که نمکهای ارومیه روی رد اشک هایم باشند.
پارت سوم و آخر: و من... من دیگر نمیدانم چه کسی هستم. فردی بدون وطن، دختر پدری مرده، و یا فقط لیلا هستم؟ دیگر نمیدانم. اما میدانم دلم میخواست هر کسی که هستم، بابایم زنده بماند. با هر عنوانی، فقط پدرم باشد. به چشمهایش نگاه کنم و حتی به دروغ، مطمئن باشم بالاخره یکروز همه چیز درست میشود. خشم و غم، تهی بودن قلبم، سکوت سرم... همهیشان برای من زیادیاند. نمیخواهمشان. برادرم که اشک در نگاهش حلقه بسته، نزدیکم میشود. حالم را میفهمد، اما شایستهی پسر کوچک بابا نیست که گریه کند. شایستهی هیچ کداممان نیست، حتی اگر خاندانی سقوط کرده باشیم، باز هم فرزند شیران هستیم. حداقل این چیزی بود که بابا میگفت. اما بابا مرده. بابا... مرده.