پارت اول:
زار... زار زدن. وقت دیدن تو، وقت حس کردنت در آن حالت، حتی وقت ندیدنت زار میزنم.
سلولهای پوسیدهات، دیدن رگهای برآمده و خون پاشیدهشدهات روی پیراهن سفید محبوبت، معدهام را بیش از پیش به هم میریزد.
انگار که ذوقی غریب همراه با انزجار پیچ میخورد.
آن منِ دیگر هم که چه ذوقی میکند از دیدنت در این حال! حق هم دارد، کم که از اذیتش نکردهای دخترک مو سیاه چرک!
چرک، مثل موهایت که مانند دستهای گندم گندیده روی بالش شیریرنگت پَهن شدهاند. شاید در انتظار آفتاب. طلوع را نخواهی دید اما، بیهوده منتظری.
چاقو گوشهی اتاق افتاده. نمیدانم کی سر از آنجا درآورده.
لحظهای بوده که پرتابش کنم جایی دور از آغوش تو؟
هیچوقت نفهمیدی که با گرفتنش در دستم چه حسی پیدا میکنم.
انگار که از دسته ی زخمت سردش، انرژیای آبیرنگ، مانند رنگ روبان موهایت؛ مستقیم به قلبم راه باز میکند.
همیشه با دست چپ میگیرمش، نه چون تو چپ دستی. همه چیز که به تو بر نمیگردد!
اشکها روی پوست سفید صورتم خشک شدهاند.
شوریشان زخمهای عمیقم را میسوزاند.
انگار که نمکهای ارومیه روی رد اشک هایم باشند.
6پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.