پارت آخر:
لعنت بر آن لحظهها! لعنت به حافظه، به تو، به تخت، به اتاق، به آشپزخانهی سفید، به قاب عکسها و دختر های حک شده داخلش.
لعنت به هر چه که تو به آن دست زدهای.
با همین بندِ انگشتهای خونیشده و زخمشدهات بر آن ها مهر زدهای.
روی زمین مینشینم.
زمین سرد، سفت و خونیست. نمیدانم خون کداممان است.
شاید ترکیب همآغوشی خون تو و خون من است.
چاقو در دست چپ، گیس هایت که لحظه اخر بریده ام در دست راست، بلند، بلندِ بلند طوری که گوشهایت حتی بعد از مرگ هم کر بشوند زار میزنم.
کشتمت، اما این را نمیخواستم.
آن لذت را هم نمیخواستم.
لعنت به من! تو را هم نمیخواستم.
از خواستنهای بسیار، نخواستن زاده میشود.
اما نه! از خواستنهایم تو زاده میشوی، همیشه تو زاده شدهای.
همیشه تو، همیشه تو. وجود تو، قلبِ سرخ تو، لبخند های معصومانهات به من.
تو از من، از عشق من دوباره زاده میشوی.
میان عشق و لذت گیر میکنم.
میخواهم باز هم با لباسهای سفیدت ببینمت.
از رنگ قرمز خون خسته شدهام.
میخواهم باز نگاهم کنی.
بلند شو!
سکوت...
حال که تو بلند نمیشوی، بگذار من بخوابم.
پیش تو، در آغوش نمناکت.
8پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.