« خواستن توانستنه »
« متوجه هستی ک داری میگی من باید خودکشی کنم بدون اینکه بمیرم، کاری کنم دوتا گروه بزرگ مافیا با هم دربیفتن و این وسط پسرای روسای هر دو گروه یه جوری عاشق و شیفته من بشن؟ »
صفحه ی لبتابم که برنامه آفیس رویش چند ساعت بود باز مانده بود در پاسخ رفت روی نمایش دادن گیف محافظ صفحه.
« تازه این وسط باید یه قاتل سریالی رو پیدا کنم، با پدرم که سالهاست با هم قهریم آشتی کنم و بشم مامور مخفی پلیس! »
تصویر پس زمینه ی مدام تکرار میشد و به شکل های مختلف روی صفحه می رقصید.
« خواستن توانستنه »
لبتاب را از برق کشیدم.