: این بار دیگر چه بلایی سر خودت آورده ای؟
پسرک بیچاره این بار سوم بود که آورده بودنش تیمارستان. بار اول برای تلاش برای به دار زدن خودش بود و بار دوم برای بریدن رگ هایش.
پسرک رویش را به سمت دیوار کرده بود، ولی از همانجا که می توانست ببیندش مشخص بود که صورتش کبود است.
: آخه چرا باید بخوای خودتو بکشی پسر خوب؟
- نونت نیست آبت نیست. چه مرگته؟ پرستار در دلش میگفت.
برای اولین بار صدایش درآمد.
: من ....من نمی میخام خودمو بکشم.
پرستار هافی کرد و به سمتش برگشت.
: پس این کارا واسه چیه؟
صورت پسر این بار کبود نبود. حتی زخمی هم نبود. چشم هایش برق قرمز رنگی داشت و لبخندش زیادی دندان نما.
: البته که نه خانم پرستار. اون میخواد منو بکشه.
دیگر برای فرار دیر شده بود.
نقدها
پرستار آرام آرام به طرف پایه سرم رفت دریک حرکت سریع ست سرم اویزان را برداشت ودر دستش محکم تاب داد وبا لحن عجیبی گفت خوووووووب حالا تو شروع می کنی یامن ؟