: این بار دیگر چه بلایی سر خودت آورده ای؟ پسرک بیچاره این بار سوم بود که آورده بودنش تیمارستان. بار اول برای تلاش برای به دار زدن خودش بود و بار دوم برای بریدن رگ هایش. پسرک رویش را به سمت دیوار کرده بود، ولی از همانجا که می توانست ببیندش مشخص بود که صورتش کبود است. : آخه چرا باید بخوای خودتو بکشی پسر خوب؟ - نونت نیست آبت نیست. چه مرگته؟ پرستار در دلش میگفت. برای اولین بار صدایش درآمد. : من ....من نمی میخام خودمو بکشم. پرستار هافی کرد و به سمتش برگشت. : پس این کارا واسه چیه؟ صورت پسر این بار کبود نبود. حتی زخمی هم نبود. چشم هایش برق قرمز رنگی داشت و لبخندش زیادی دندان نما. : البته که نه خانم پرستار. اون میخواد منو بکشه. دیگر برای فرار دیر شده بود.
به صفحه ی گوشیش که دوباره هنگ کرده بود نگاهی انداخت. مدلش پایین بود و یکسالی بود میخواست عوضش کند، اما کو پول؟ صدای خش خش کولر به یادش انداخت که موتور کولر هم سرویس لازم داشت. انگار از زمین و زمان برایش ریخته بودند. دوباره به گوشی نگاه کرد. جواب پیامش را داده بود! دختری که به هزار زحمت آیدی اش را گرفته بود، انگار جواب پیامش را در پی وی داده بود. دل توی دلش نبود که ببیند چه گفته است. : لعنتی باز شو دیگه! ناگهان صدای کولر خوابید. گوشیش که به شارژر متصل بود میام داد که دیگر شارژ نمی شود . نیاز به شارژ دارد، اینترنت هم پرید. عجب وقتی بود برای رفتن برق.
چند وقتی می شد که نشسته بود سر میز. تر و تمیز و موقر با کت و شلوار طوسی رنگ خط اتو دار و پشتی که صاف بود. آن قدر صاف که فکر میکردی از انهاست که رفته اند کلاس آداب قهوه خوری. سفارشش را که دوتا قهوه بود آورده بودند و گذاشته بودند سر میزش. مرد یک فنجان را تمام کرده بود و به فنجان دوم را که روبرویش گذاشته بودند دست نزده بود. هر چند وقت یکبار بر میگشت و به در کافه نگوه میکرد، حتی با این که آویز صدفی روی در با صدای دلنگ دلنگ اش آمدن هر کسی را با صدای واضح اعلام می کرد. :داریم برای ظهر میبندیم آقا. دسپاچگی را توی صورتش دیدم. دست هایش که توی جیبش چپانده بود تا کسی متوجه شان نشود را هم دیدم. :شاید، شاید.. آهی کشید. دست برد و قهوه تلخ و سرد روبرویی را یک جرعه سر کشید. وقتی داشت می رفت انگار کوتاه تر شده بود.
"سلام" "سلام، اسمتون؟" "سلام عرص کردم اسمتون؟" "سلام" "جناب من اسمتون رو میخام چندبار سلام میکنین؟" "جناب، من اسمم سلامه. سلام"
دیگر تنها نیستیم من و تنهاییم، دست در دست هم .......................
نقدها
نویسنده بی حواس
ن بابا فایل وردش رو شیفت دلیت کردم
همون دیگه نویسنده بی حواس بوده
کنترل زد رو زدی ؟
حاجی ازون گذشته. ورک دایرکتوری رو هم عوض کردم