چند وقتی می شد که نشسته بود سر میز. تر و تمیز و موقر با کت و شلوار طوسی رنگ خط اتو دار و پشتی که صاف بود. آن قدر صاف که فکر میکردی از انهاست که رفته اند کلاس آداب قهوه خوری.
سفارشش را که دوتا قهوه بود آورده بودند و گذاشته بودند سر میزش.
مرد یک فنجان را تمام کرده بود و به فنجان دوم را که روبرویش گذاشته بودند دست نزده بود. هر چند وقت یکبار بر میگشت و به در کافه نگوه میکرد، حتی با این که آویز صدفی روی در با صدای دلنگ دلنگ اش آمدن هر کسی را با صدای واضح اعلام می کرد.
:داریم برای ظهر میبندیم آقا.
دسپاچگی را توی صورتش دیدم. دست هایش که توی جیبش چپانده بود تا کسی متوجه شان نشود را هم دیدم.
:شاید، شاید..
آهی کشید. دست برد و قهوه تلخ و سرد روبرویی را یک جرعه سر کشید.
وقتی داشت می رفت انگار کوتاه تر شده بود.
نقدها
یکی داره دیدش می زنه یا من اشتباه می کنم 😀
یکی دیگرو داشت دید می زد🙄
دید زدنهای متقابلت مرا بهم ربخت 😇