به صفحه ی گوشیش که دوباره هنگ کرده بود نگاهی انداخت. مدلش پایین بود و یکسالی بود میخواست عوضش کند، اما کو پول؟
صدای خش خش کولر به یادش انداخت که موتور کولر هم سرویس لازم داشت. انگار از زمین و زمان برایش ریخته بودند.
دوباره به گوشی نگاه کرد.
جواب پیامش را داده بود!
دختری که به هزار زحمت آیدی اش را گرفته بود، انگار جواب پیامش را در پی وی داده بود. دل توی دلش نبود که ببیند چه گفته است.
: لعنتی باز شو دیگه!
ناگهان صدای کولر خوابید. گوشیش که به شارژر متصل بود میام داد که دیگر شارژ نمی شود . نیاز به شارژ دارد، اینترنت هم پرید.
عجب وقتی بود برای رفتن برق.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.