- کاش میتوانستم دستانت را بگیرم و از این جهنم نجاتت بدهم، مگر مرگ چه چیزیست جز هربار به در بسته خوردن؟
آن که باید باشد نباشد و آن چه میخواهی بشود، نشود!
تمام راه را پای پیاده بروی و بعد ببینی یک نفر قبل از تو پرواز کرده به آخر خط رسیده است.
در کنج دیواری به گرمای هیزمی دل خوش کنی و ناگه ببینی آنطرف دیوار شعلهای بزرگتر دارد.
مگر مرگ چیزی جز این است؟ لبخند روی لبت باشد و به آینهها لعنت بفرستی...
- کافیست! ما مرگ را زندگی کردهایم، چطور میخواهی از زیستن نجاتم بدهی؟