پارت سوم
آخر
اگر همسایه گوشهای درازی داشت به من ربطی پیدا نمیکرد،مگر آنکه میخواستم برایش کلاه ببافم.
یا اگر کسی از مردم دریا یکهو پا در میآورد، کسی نمیپرسید چه دعایی خوانده یا او را مضحکه نمیکردند.
بجایش برایش یک جفت کفش نرم و راحت از خمیر درخت دووژیا میآوردند و کمکش میکردند تا رقصیدن بر زمین را بیاموزد.
هیچ چیز عجیب و ترسناک و متفاوتی وجود نداشت.
تنها ما بودیم و دوستانمان.
هر طور و هر رنگ که میخواستند باشند.
یادم نمیآید ناکجا را، اما میدانم که اینگونه بوده.
حسم به من میگوید!
6پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.