من؟
من یک روباه قرمز بیکله بودم که یک جا بند نمیشدم.
لجباز، مضطرب، ناقلا و ترشرو.
همیشه آنی بودم که جلوتر قدم بر میداشت و خطرها را به جان میخرید تا مبادا گرگ کوچک موقع خواندن کتاب، با سر در گودال بیفتد.
همیشه از درختان بالا میرفتم، در دشت میدویدم درحالی که بلند جیغ میکشیوم تا گنجشکها و دمجنبکها را بترسانم.
البته گاهی مجبور میشدیم بخاطر این کار من، مایلها بدویم تا سگهای ولگرد تیکه پارهیمان نکنند.
با تمام سر به هوا بودنم، حواسم بود که او را گم نکنم، چون...
"دوتایی گمشدن بهتر از تنهایی گمشدنه، مگه نه؟"
او کسی بود که راه را برایم روشن میکرد و حتی اگر انتهای مسیر به دره هم میرسید، باز هم برایم اهمیتی نداشت.چرا که به او اعتماد داشتم و همچنان دنبالش میکردم.
چون اگه باهم در چاه میافتادیم، با هم فکری برایش میکردیم.
آن دوستی احمقانهی قدیمی.
دوستی دو نوجوان کله شق! یک توله گرگ و روباه سرخ چموش!
9پسند4نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.