چشمانش بر چاقوی بزرگ آشپزخانه قفل شده بود. چاقویی که مایعی سرخ رنگ از آن میچکید. صدای هر قطرهای که خودش را بر سرامیک سرد و سفید پرت میکرد، در خانه میپیچید. هر قطرهای که بر کف آشپزخانه میرسید، عاجزانه به سمت دیگر قطرات میغلتید تا به دریای خونی برسد که از بدنی پاره پاره جاری بود.
بوی زنندهی آشنایی بینیاش را پر کرد و طعمی کز بر زبانش بجا گذاشت.
-پس خونت همرنگ خون آدماست؟
صدای تک خندی تلخ بلند شد و با لحن خراش خوردهای ادامه داد:
-فکر میکردم رنگ خون روانیا، آبی باشه.
11پسند2نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.