پارت اول
دلم برای آن دوستی احمقانه و ساده تنگ شده است.
برای روزهایی که کوله پشتی زوار درفتهیمان را از خوراکی، دفتر و مداد شمعی پر میکردیم تا به جنگل پناه ببریم.
بلکه از دست نیش زبان و چشمان انسانهای بدجنس و قضاوتگر در برویم.
تا پنهان شویم از نگاه سنگین دنیا.
در جنگل میتوانستیم خودمان باشیم.
میتوانستیم ماسک آدمیزاد بالغ و منطقی را کنار بگذاریم و آزادانه ماجراجویی و خیالپردازی کنیم و خوش بگذرانیم.
دیگر نیازی نبود تا نگران تکالیف مدرسه یا دعواهای همیشگی خانه باشیم. نیازی نبود برای آیندهی مبهم و ترسناکی که مدام ما را به چالش میکشید، مضطرب باشیم.
در جنگل، ما تنها دو موجود جادوییِ کنجکاو و بازیگوش بودیم.
دو نوجوان کلهشق و بیپناه.
او یک توله گرگ احمق بود.
ساده، احساساتی، خجالتی و شکمو.
قاتل بلوبری و تمشکها بود و همیشه هم رد بنفشی سر انگشتها و لبهایش بجا میماند که چهرهی گردش را بانمک تر نشان میداد.
او کسی بود که همیشه سرش را در نقشه و کتاب فرو میبرد و راهنماییم میکرد تا گازی از یک قارچ سرخ وسوسهکنندهی سمی نزنم یا از راه اشتباهی به سمت قبرستان نرویم.
5پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.