" روزهایم چگونه میگذرد؟ در بین کتابهایی که در آنها به دنبال ردپای تو میگردم. به دنبال افسانههایی که از ما گفته شده. به دنبال سایهی تاریک و آرامت تا مرا هنگام قدم زدن در بین قفسههای کتابخانه دنبال کند و با من از فلسفهی احمقانهای که سخت بر آن پایند بودم سخن بگوید.
اینکه " تنها با لمس تاریکی میتوان نور را درک کرد."
لمست کرده بودم. از سر کنجکاوی، از سر عطش یا شاید احساسی که آن را عشق بنامی. ولیکن به درون سیاهچالهای کشیده شدهام که با گذشت قرنها و زندگیهای متوالی، نتوانستهام از تسخیر تاریکیاش خلاص شوم.
در هر زندگی، سایهی سیاه تو دنبالم میکند تا دوباره تسخیرم کند. تا باز هم مرا به زانو درآوری و یادآور این باشی که تا ابد زندانبانم خواهی بود!
تا ابد!
ما هرگز عاشق نبودیم. ارتباط ما چیزی فراتر از احساساتی بود که تظاهر میکردیم درگیرشان بودیم!
من و تو تنها زندانی و زندانبانی هستیم که یک چرخهی بیرحمانه را برای ابدیت تکرار میکنیم."
قلم را کنار گذاشت و اجازه داد قطرهای از سیاهی دوات بر کاغذ کاهی رنگ بچکد و به آرامی محوطهی بیشتری را تصرف کند.