در ژرفایِ کوچههای پیچاپیچ و خاموش ، سایهای آرام میلغزید ؛ نه از جنسِ آدم ، نه از جنسِ شب . گویی بازماندهای از خاطرهای دور بود که از گذرِ سالها عبور کرده و هنوز در سکوتِ کوچه حضور داشت .
باد ، عطرِ شمعدانیِ لبِ پنجرهای متروک را با بویِ خاکِ بارانخورده در هم میآمیخت ؛ آمیزهای شیرین و تلخ ، شبیه لبخندی لرزان بر لبانِ کودکی گریان .
آدمها میآمدند و میرفتند ، هر یک با آرزوهایِ شکسته یا امیدهایِ تازه . زندگی جاری بود ، اما آن سایه در انتهایِ کوچه ، کنارِ دیوارِ ترکخورده ، همچنان مانده بود ؛ گویی یادآورِ این حقیقت که هیچچیز هرگز به تمامی از میان نمیرود و گذشته ، همیشه در لایهای پنهان از امروز نفس میکشد .