من هنوز آن غریبهام،
اما حالا، برای خودم آشنایی آشناتر.
آنقدر آشنا
که دیگر برای بودن، نیازی به دیده شدن ندارم.
این صدای من است،
صدایی که از سکوت برخاست،
و حالا راه خودش را پیدا کرده
من انتخاب کردهام:
که این چرخه را تکرار نکنم،
که زخم را به زنجیر تبدیل نکنم،
که اگر روزی دستی برای نوازش دیگران دراز کردم،
با آگاهی باشد،
نه با طلبِ جبرانِ گذشته.
و اینجا، در آغاز دوبارهای آرام و بیصدا،
نور میتابد
نه از پنجرههای خانهای که هیچگاه پناهم نشد،
بلکه از اعماق دلی که تصمیم گرفت خودش را
به جای دیگر،
به راهی روشنتر،
به خودش،
برگرداند.
نقدها
ولی قلمتت:)