دستش را روی دستگیره گذاشت .
قبل از اینکه در را باز کند صدایش از پشت سرش آمد .
- فکر کردی میتونی همینطوری بری ؟
مکث کرد ، اما برنگشت .
- آره . دقیقاً همین فکر رو کردم .
چند قدم جلو آمد .
آرام ، اما مصمم .
+ همیشه وقتی اوضاع سخت میشه فرار میکنی ؟
نفس عمیقی کشید .
- نه . فقط وقتی میبینم موندن بدتره .
چند لحظه سکوت بینشان افتاد .
آهسته گفت :
+ اگه بگم نمیخوام بری چی ؟
این بار برگشت و نگاه خود را بیواسطه در عمق چشمانش نشاند
- اون وقت باید یه دلیل خیلی خوب بیاری .
لبخند کمرنگی زد .
+ اگه بگم دلیلم تویی ؟
لحظهای ساکت ماند ، بعد نگاهش را دزدید .
- دیر گفتی ... خیلی دیر .