شب آرام بر بامهای شهر گسترده بود و آسمان ، ستارههای پراکندهاش را بیصدا میدرخشاند . سکوتی نرم میانشان نشسته بود ؛ سکوتی که بیش از هر سخنی معنا داشت .
او به آسمان نگریست و گفت :
- عجیبه … اینهمه ستاره توی آسمونه ، اما آدم باز هم گاهی احساس تنهایی میکنه .
او نگاهش را از آسمان گرفت و به او سپرد .
+ شاید چون آدم بین اون همه نور ، دنبال یه نور نزدیکتر میگرده .
او پرسید :
- نور نزدیکتر ؟
لبخند آرامی بر لبهایش نشست .
+ نوری که آدم بتونه توی نگاه یه نفر ببینه .
باد ملایمی از کنارشان گذشت و شاخهای را آهسته تکان داد .
او آهسته گفت :
- اگه آدم اون نور رو پیدا کنه چی ؟
پاسخ او آرام و مطمئن بود :
+ اون وقت آسمون دیگه اونقدرها هم دور به نظر نمیرسه .